نفرین نامه |
براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري. امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني. اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده. اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري.... امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم... +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:22 توسطم.میرزایی| دلم از دنیای پست و سنگی ادمها گرفته....چمدانم را می بندم اهنگ سفر کرده ام. نمی دانم به کجا باید رفت ولی میدانم تصمیم سفر دارم. پا به داخل کوچه می گذارم از بی احساسی مردم سردم می شود.... به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم: هوای کثیفی است! - دود را می گویی؟ سری تکان می دهم.می گوید: دود اگزوز است. می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست. دودی است که از اتش دلهای سنگی بر خاسته....به راهم ادامه می دهم. مردی روی گاری دورنگی می فروشد سرش حسابی شلوغ است. کمی جلوتر عابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود.....صورتم را بر می گردانم تا نبینم اما مگر می شود؟! نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می کنم و به سرعت دور می شوم. اشکهایم سرازیر می شود. شاعری شعر غم می سراید.شوریدگی ام رامی بیند:چه می خواهی؟ پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند:نیست!سالهاست افسانه شده. از او جدا می شوم.کمی جلوتر پسری عاطفه را تنبیه می کند .....پای سفرم می شکند......به راستی شما بگویید به کجا سفر کنم؟؟؟؟؟ +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:17 توسطم.میرزایی| از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن ميگويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهاي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟ +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:13 توسطم.میرزایی| گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس گونه ام خيس شد و قلبم شكسته گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم چيزي نگفتي و سكوت كردي گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:59 توسطم.میرزایی| عزيزم فراموشم خواهي كرد![]() ![]() مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم عزيزم فراموشم خواهي كرد باور كن اين حقيقت را حقيقت تلخ است حقيقت زهر است باور كن عزيزم باور كن شبهايت را ستارگان چشمان ديگري نور خواهند باريد عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه دوستت دارم و مي رستمت مرا كه عاشقت هستم +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:50 توسطم.میرزایی| ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی ..... عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای.... به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ...... دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم .... اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم......... به خدا خیلی دوستت دارم +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:26 توسطم.میرزایی| When you feel unlovable, unworthy and unclean, وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي When you think that you are unforgivable وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستي When you think that all is hidden وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است And when you have reached the bottom وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني And when you think that no one can love وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:20 توسطم.میرزایی|
| صفحه نخست |